درباره ما


از حکایت های قشنگ وقایع جالب واقعی و تکنولوژی های جدید تا ترول و جوک های خنده دار
ایجاد کننده وبلاگ :




به وبلاگ گروه دختران خوش آمدید

از این جا لذت ببرید اما نظر یادتون نره

اینجا توسط سه نفر اداره می شود

ءRaven:مدیر وب

خواهرم:خواهر مدیر وب + نویسنده وب

 سوگندبلوم:نویسنده وب

بنر وب:

 همه چیز از همه جا :)

 

 همه چیز از همه جا :)

برای نویسنده شدن قوانین زیر را باید رعایت کرد 

1-فعال باشید
2- شما فقط حق ارسال مطلب را دارید اگر کار هایتان را خوب انجام دهید دستیار های مدیر از شما راضی باشند کار های بیشتری می توانید انجام دهید
3-به دستیار های وب توهین نمی کنید
4- وب را حالت چت روم نکنید 
5-مطالب را رمز دار نکنید
مدارک مورد لازم برای نویسنده شدن (ادرس وبلاگ+ایمیل)
اخبار وبلاگ
بنر جدید وب  ساخته شد

قالب وب عوض شد
 
لینک دوستانی که مارا حذف کردند  حذف شد  

 عنوان وب عوض شد

 بروزرسانی دوباره وب بزودی

مرسی!

 

 

 





 آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد !"

آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟   

سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های

بسیاری را خط زد و اصلاح کرد .

پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و   پیشرفت‌های صلح آمیز شود .

امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم.

اوامروز، هویت دیگری دارد.  





یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می‌کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه‌ای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود:
خدای عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می‌گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.
این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می‌کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چیزی نمی‌توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن ...

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان نودوشش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامه‌ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود :
خدای عزیزم، چگونه می‌توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی ‌عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی ... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته‌اند!!





پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.

تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : 

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .

من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.

من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .





زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند.

روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.

همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.

هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد، زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:”یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده..

مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!






سلامی دوباره پس از ماه ها بی خبری از وب 

همیشه بهونه میاوردم ایندفعه ندارمخجالت

ولی خداییش تابستون خیلی خوب بو جاتون خالی بماند برای بعدچشمک اما الان  میخوام کلی ترول چدید و طنز و داستان بزارملبخندهورا

چشاتونو دیگه  اذیت نمیکنم قلباز قصد کوتاه نوشتم تا بخونید از خود راضی

یه جمله که همه جا هست مثله زبل خانچشمک

نظر نشه فراموش  لامب اضافی خاموش !!!!!





لطفا من رو حذف کنید

مگه وجود  یه دختر وحشت برای یه وبلاگ چه بدی دارهلبخند





 

 

 

معمای جالب زیر را حل کنید

زندانی دارای دو در است، یکی در آزادی و دیگری دَرِ اعدام. این زندان دارای دو زندانبان است که یکی از آنها راستگو و دیگری دروغگوست. خودِ زندانبانان همدیگر را به خوبی می شناسند. در این زندان مردی محبوس است که نمی داند کدامیک از زندانبانان راستگو، و کدامیک دروغگو است؟ به او اجازه می دهند، از یکی از زندانبانان 1 سئوال بپرسد و از پاسخ ، بفهمد در آزادی کدام است تا از آن خارج شود. از کدام زندانبان و چه پرسشی باید بکند تا به آزادی او بینجامد؟

 

 

پاسخ در ادامه مطلب

 

 

 





ده ترول خنده دار آوردم تا حالشو ببرین

بقیه در ادامه مطلب





چند روزی است که تو تهران برف می بارد و من هم دو روزه که تعطیل هستم

بالاخره امتحانات تمام شد و من هم معدلم بیست شد.

همه کوچه ها یخ زده و  از یکشنبه داره برف می باره تا الان 

خلاصه دانش آموزان مدرسه ما هم کل زنگ تفریح ها  را برف بازی کردند 

چه خوب می شد نویسندگان وب هم مطلبی می ذاشتن 

پست ثابت هم تغییر می دهم اما به نام فاطی می ماند ( البته می توانم اسم خودم را بجاش بگذارم)

دوشنبه تو مدرسه فیلم چراغ قرمز را گذاشتند و ما زنگ قرآن را ازدست دادیم و تو شنبه ما را به سیرک ستارگان... بردند که افتضاح بود  البته به ما گفته بودند که سیرک بریم یا سینما و ما هم فکر کردیم که سیرک پهلوان خلیل عقاب می رویم

نظر نشه فراموش ! 





» پست ثابت ( ۱۳٩٩/٦/٦ )
» ۱۳٩۳/٧/۱٦ ( ۱۳٩۳/٧/۱٦ )
» نامه پیرزن به خدا! ( ۱۳٩۳/٧/۱٦ )
» قدرت اندیشه :O ( ۱۳٩۳/٧/۱٦ )
» قضاوت ( ۱۳٩۳/٧/۱٦ )
» یه چیزی نوشتم حالا بخون :) ( ۱۳٩۳/٧/۱٦ )
» برای مدیریت وبلاگ ( ۱۳٩٢/۱٢/٢۱ )
» معمای جالب زندانی و زندانبان ها ( ۱۳٩٢/۱۱/۱٦ )
» ده ترول خنده دار ( ۱۳٩٢/۱۱/۱٦ )
» امتحانات بای بای ( ۱۳٩٢/۱۱/۱٦ )